ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۴, دوشنبه

جوانی هستم در آستانه بیست و هشت سالگی، دیشب موقع خواب دغدغه‌م این بود که اگه صدای هو هو هو خنده‌ی بابانوئل بیاد و بعد برم ببینم تو دودکش یک جفت پای تپل مزین به شلوار قرمز و چکمه معلق در هوا مونده - چرا که ایشان چاق هستند و گیر کرده اند در دودکش و خنده‌شان بند نمی‌آید- چه کنم؟ بعد فکر کردم اگر سنت ایرانی می‌شد و مثلا عمو نوروز قرار بود برای ما کادو بفرستد قشنگ تر بود از دریچه کولر سر بخوره و بیاد پایین که هیجان و پستی بلندی و سر و صداهاش بیشتر هم باشه. بعد به این نتیجه رسیدم که این قرتی بازی ها مناسب سن من و فرهنگ غنی آریایی ام ( این ریش شاهان هخامنشی چرا برای من جا نداره که ازش آویزون شم؟) نیست و بهتر است که بخزم زیر پتو و بخوابم.