ه‍.ش. ۱۳۹۱ دی ۱, جمعه

دارم اتمام حجت می‌کنم برم بخوابم و فردا اگه پاشم و نه تنها بیدار شم بلکه هنوز همین آش و همین کاسه و همین زندگی و همین کشور و همین بدبختی و همین سگ دو زدن واسه رسیدن به کوچیک ترین خواسته هات و همین عقده ای موندن واسه یه زندگی ساده که تو فیلما انگار فقط دیده میشه و همین بوت آشغال چینی چهار صد و هشتاد هزار تومنی و همین هر روز هر روز خبر زورگیری و همین مردم نازنین گشنه که تو تره‌بار مرغ رو هم می‌دزدن و همین قارچ عزیز دوست داشتنی کیلویی دوازده هزار تومن و همین چشمای مظلوم شبه گربه چکمه پوش خیره به امریکا و دنیا و همین کیت کت دو هزار تومن و همین دیگه هیشکی نیست باهاشون جمع شیم دور هم و چرا که همه مهاجرت کردن تو این چند ساله و همین استرس اینکه ای وای فلانی چرا تلفنشو جواب نمی‌ده نکنه وقت دادگاهش شده و حکمش اومده و رفته زندان و همین ترافیک و شلوغی و شهر زشت و همین متروی از هر بیست تا زن و مرد، پونرده نفر فروشنده و همین بی اعصاب و روانی و همین وسط تجریش دعوا و چاقو کشی و شیشه ماشین پایین آوردن و پلیس پس کدوم گوریه و این ها اگه بـــــاشـــــــه؛  به خدا دلخور می‌شم به همین اندک لحظات اضافه سپری شده یلدا میشینم همین کف زار می‌زنم انقد تا یکی بیاد فیوز رو بزنه.

پی اس: من گشنمه کاش اون ور برم سرزمین شیر و عسل بعد با لازانیا ازم استقبال شه و در ادامه تف بر گور همه آن عزیزان که فلان.

پی نوشت دو: دیشب متوجه شدم یک مانیکا گلر واقعی هستم وقتی هی وسط فوتبال دستی یکی میومد بهم یادآوری می‌کرد که داری با یه بچه پنج ساله بازی می‌کنی. داری با عمه بزرگه بازی می‌کنی. داری با داماد فلانی بازی می‌کنی. زشته جلو تازه وارد این جیغ و داد و فریادا. مگه شرط بستین که انقد جدی ای؟ مگه می‌خوان بهت مدال شجاعت و قهرمانی اهدا کنن؟ مگه فلان؟ مگه بیسار؟ و از این دست جملات که الان تازه یادم اومده و نیشم باز شده.