ه‍.ش. ۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه


خواستم بگم آدم انقدر گوشت تلخ آخه؟ انقدر قُد؟ انقد هر چی من میگم درسته و دنیا با محوریت من پابرجاست آخه؟ بعد دیدم شاید برعکسشه یا شایدم بهتره که از همه اراجیف اعتقادیش دفاع می‌کنه و انقدر سخنرانی می‌کنه که سرطان مورد توجه واقع شدن بگیره و بقیه دیگه رضایت بدن که حق با اونه و لاغیر. اینکه مثه من دورو نیست و اینکه تو روش ساکت میشینم و مظلوم یه نیمچه لبخندی می‌زنم و جواب نمی‌دم و میذارم فکر کنه که برنده مناظره شده و من رو شکست داده. بعد همین که اون داشت فکر میکرد رفته بالای سکو و با لبخند به مدال براق توی سینی که تو دست یه دختر ظریف و زیبا نزدیکش میشه خیره شده؛ منم فکر می‌کردم که قبل اینکه مدال واقعن بیوفته تو گردنش از راه می‌رسم و با چوب بیس بال یا کیبورد یا قفل فرمون یا هرچی که تو فیلما دیدم؛ می‌کوبونم تو صورتش و خیلی اسلوموشن طور و قشنگ دندوناش تو هوا پخش می‌شه.
گفت سکوت علامت رضا بوده همیشه پس توئم با من موافقی؟ خندیدم و گفتم اوهوم. بعد همینجوری ساکت و دست زیر چونه و لبخند زنون دندونای معلق در هوا رو تجسم کردم.