ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۱۰, دوشنبه


خواب دیدم در یک اتاق نسبتا دراز و مستطیل با دیوارهای مزین به کاغذ دیواری یشمی که گل‌های بزرگ قشنگی دارد ایستاده ام و میخواهم رای دهم. به کی؟ یادم نیست. فقط این که دوست نداشتم رای بدم، بغض داشتم و خسته بودم و به کاغذ دیواری یشمی گلدار خیره شده بودم. سیستم رای گیری هم مثل محل رای گیری طوری نبود که انتظارش رو داشتم. بیشتر شبیه به آمارگیری بود تا رای گیری؛ یک برگه ای بود کادربندی و ستون بندی شده با جاهای خالی زیاد و گفته شده بود فلان سال به چه کسی رای دادی و چرا. نوشتم دکتر معین. اصرار داشتم به نوشتن کلمه دکتر که بگویم چی؟ گیرم که همان زمانش هم که رای میدادم می دانستم که کیاست لازم را ندارد و کاندید مناسبی نیست و کاچی است که به از هیچی است. بعدش یاد خروار خروار دکتر رییس جمهور و دکتر وزیر و دکتر کوفت افتادم و منقلب شدم. مدرک دکترای نوشته شده را خط خطی کردم. گفتند خط خوردگی باطل می کند. بعد خیلی بی‌ربط همکلاسی دبیرستانم را یک گوشه ای با مردی دیدم که روی هم افتاده بودند و به به. صحنه‌ی رقت انگیزی بود برای زنی که شوهر دارد و بچه. یکهو یاد زمان مدرسه افتادم که هنوز لفظ داف باب نشده بود ولی دافی بود برای خودش و با هم بحث می‌کردیم و او حرف های برادرش را قرقره می‌کرد و ممد فریبا گویان ناخنش را میکشید زیر ابرویش که زیر ابرو پیدا کند. سرم رو برگردوندم یک دوست دیگری را دیدم روی میز افتاده سیاه پوش و موهای سرش تو دستش بود. این چه خواب کوفتی بود که میدیدم؟ کمک میخواست و التماس میکرد مرد بیچاره. پشت سرش رو نگاه کردم پنجره ای بزرگ که پشتش شب بود و سیاه و نورهای زرد از آسمون پرت می‌شد زمین.