ه‍.ش. ۱۳۹۱ مهر ۱, شنبه


رفتم آن قدیم ها را نگاه کردم که همه چی نسبتا سر جایش بود و مرتب تر از الان. مثلا دختر خجالتی بود که بزرگتر هایی که بیشتر دوستشان می‌داشت صفت باهوش بااستعداد بهش می‌دادند- حالا از سر مهربانی یا شوخی. چشمهایش راریز می‌کرد تا دقت کند به نوشتن و راه رفتن و حرف زدن ها. جلوی پایش را نگاه می‌کرد،‌ حواسش را هم جمع  که دامن بلندش زیر پایش نرود و کله پا قل خوران نرسد به همان زیرزمین نمور. دوست داشت برود یک پله ا‌ی یک جای خیلی بالاتری را پیدا کند که نه سُر باشد نه کثیف که با خیال راحت بشیند زمین و ببیند چقدر راه مانده دارد و چقدر راه رفته.
با یک لبخند یکجورک عجیبی برگشتم به زمان حال اما بعد یکهو بغضم گرفت. به لرزیدن صدا و اینور اونور نگاه کردن و تمرکز نداشتن بین مکالمه فکر کردم. به زیادی آسیب پذیر شدن و زپرتی بودن. به خستگی فکر کردم و بغض قورت دادن و تحقیر و رفتار بد و سکوت کسانی که برام مهم بودن. فهمیدم شاید ته دلم کینه به دل نداشته باشم از کسانی که آزار رسوندن اما غم دارم.