ه‍.ش. ۱۳۹۱ شهریور ۱۱, شنبه


عروسی دوستم بود؛ این یکی دوستم که مثل اون یکی دوستم نرفتم. در واقع اسمن رفتم مسافرت اما رسمن و عینن پیچوندم که نرم. دوستان غیر مجرد درک این را ندارند که چقد حال گندی به آدم دست میده در یک جمع همگان زوجی. موقع رقص که به زور بلندت میکنند و یکهو خودشون میرن سمت دوسپسر یا شوهر یا نامزد یا هر بنی بشر دیگه ای که بشود رقص سه تایی. رقص سه تایی همانقدر برایم عجیب و غیر قابل هضم است که تری سام. یاد تیرامیسو افتادم و چقدر بد چون من تیرامیسو دوست دارم و تری سام دوست ندارم. این وقت ها در این دورهمی ها و مراسم عروسی و تولد و دیگر چیزهایی که باید قشنگ باشد و معمولن از آنها استقبال می‌شود ولی من الان دوستشان ندارم؛ باید در آن تاریکی و دود و مه و نورهای ریز ریز، کورمال کورمال بگردی دنبال غازهای بی سر و سامانت که نصفه شبی ببری بچرانی‌شان.