ه‍.ش. ۱۳۹۱ فروردین ۸, سه‌شنبه


دیشب ماه شده بود خنده ی گربه آلیس و نیش من باز باز. همین که زل زده بودم به ماه دیدم اس ام اس دارم از دوستم که ماه ُ ببین. جواب سوالاتی از این دست که ماه در میاد که چی بشه و می خواد عزیز کی بشه برای من و دوستانم همیشه مشخص است. یکی از شغل هایی که دوست داشتم وقتی بزرگ می شم آن شوم، فضانورد بود یا دست کم منجمی حاذق. اما هیچ کدامشان نشدم. همانطور که هیچ وقت پلیس و خلبان و ناخدا و نجار و برق کار وسرخپوست و دزد دریایی هم نشدم. شدم اینی که خودم هم نمی دانم چیست و دائم می گویم ماه بعد فلان کار را تمام می کنم و فلان کار را جدی می گیرم و ادامه می دهم و خرسند می شم از خود. اما ماه بعد چیز جدیدی را با خود نمی آورد. یک حوض است که برای کمک به نسل نا کشی ماهی های پرورشی، ماهی گلی هم ندارد و فقط من را دارد. منی که تنها و چهارزانو نشستم تویش منتظرم جزر و مد توهم سوسمار بودن را برایم به ارمغان آورد.