ه‍.ش. ۱۳۹۰ آذر ۱۲, شنبه

اعتماد به نفسم دوباره خودش را زده به موش مردگی. دم بلند و باریکی از خودش آویزان کرده و دراز به دراز افتاده روی زمین کنار شوفاژ. هر از گاهی زیر لب می گوید به خواب کسی نرفته ام که هوس یک خوراکی چیزی کرده باشم؟ کسی هنوز مرا در سرزمین شیر و عسل ندیده؟ کسی ندیده پیراهن گلدار بلند پوشیده باشم؟ جواب مورد نظرش را که نمیگیرد شروع می کند به گاز زدن گوشه لبش، نفسش را حبس و چشم هایش گرد میکند و دوباره می افتد همان گوشه.