ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

دخترک خیالی ام خوشحال از سرد شدن هوا و داشتن بهانه برای پوشیدن خروار خروار لباس، شروع کرد به قدم زدن. دست راستش را به بند کیف گیر داد؛ دست چپ از حسادت خزید توی جیب پاکتی مانتو و با سکه های ریز بازی کرد. با کفش های ورنی براقش برگ های خشک و نارنجی چنار پیر محل را لگد کرد. چشم هایش را ریز کرد، فکر و خیالش را تکیه داد به شیشه ماشین همسایه- کنار آگهی حراج لباس های خارجی- با برف پاک کن جایش را سفت کرد؛ لبخند زد و رفت.