ه‍.ش. ۱۳۹۰ مهر ۲, شنبه

سر به زیر و محتاط قدم بر میدارم و دستم را قلاب میکنم به دست آدم های خوب زندگیم. دیگر نگران خورده شیشه های ذات بعضی ها نیستم که پایم برود رویش و بیچاره شوم. یک جورهایی فقط گوشه لبم می رود بالا، لبخند نصفه نیمه می زنم و طلب شفای عاجل میکنم برایشان.