ه‍.ش. ۱۳۹۰ تیر ۱۶, پنجشنبه

چند روزی است وقتی زیر سایه چنارهای ولیعصر میرسم و نیمچه بادی از بیرون تاکسی صورتم را خنک میکند؛ یک سری چیزهای بی ربط احمقانه توی سرم شروع میکنند به رژه رفتن. انگار که گرما و پاورچین رفتن های تاکسی- که مرا یاد لیموزینی که هیچ گاه سوار نشده ام می اندازد- تا مغز استخوانم رسوخ کرده باشد. وقتی توی سرم میخواند آیم گتینگ اولد ن آی نید سامتینگ تو ریــلای آن، جُم نمیخورم و انگار نه انگار که آهنگ محبوبم است؛ منتظر یک نسیمی کوفتی میشوم تا بوزد و خنکم کند.