ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۱۰, سه‌شنبه

حس رضایت از خود، مزه آب پرتقال با یخ میدهد که در روز گرمی که آدم ها قُل قُل میزنند؛ سر کشیده شود. برای اینکه ببر بور عینکی قصه، همچنان ریز ریز قُر میزند و باورش نمیشود که احمقی پیدا شود که تغذیه مورد علاقه اش را برساند دستش-  یا اینکه اصلا این کار برایش جالب نیست-  نمیشود کاری کرد. خوب او خر، ببر، گربه، پلنگ یا شیری است که خُر خُر میکند. مهم حس رضایت من است که از گرما آب میشود، قِل میخورد می رود پایین با نِوِر نــو جک جانسون همراه میشود.
مهم این است که آدمیزاد از خودش راضی باشد و به مردم لبخند بزند. موزیک توی گوشش باشد و آدم هایی را ببیند که سر پارک وی مثل ماهی که از تنگ آب بیرون افتاده بلند بلند دهنشان باز و بسته میشود و راضی نیستند. آدم هایی که مثل من کمی ذوب شده اند، نوچ شده اند و دلشان آب تنی میخواهد در استخری که مطمئن باشند از پر بودنش از آب یخ، که محکم نخورند توی دیوار مثل من.