ه‍.ش. ۱۳۹۰ خرداد ۲, دوشنبه


به موجودی به اسم خدا اعتقاد دارم؛ به روح هم حتی. میدانید این آقا را- من معتقدم خدا مرد است - تا حدی درک میکنم. خدای چاق ریشویی که تنهاست و دائم خراب کاری میکند. هول میشود و دست و پایش را گم میکند و می آید زیر پتوی راه راه من که تنها سرش را پوشش میدهد. ناخن میجود و مجبورم میکند که محکم روی دستش بزنم که عادت زشتش را ترک کند. حرصم را در می آورد از یقه ی آستینش. آستین ها یقه دارند؛ گردن ظریف و بلندی که مچ نامیده میشود را پوشش میدهد. از کلاه شعبده بازی اش حرصم را درمی آورد که تفریحی کرده یا هنری به خرج داده باشد. گاهی هم از پیژامه راه راه آبی اش. تنهاست و دوست دارد اسباب بازی هایش به درد خودش دچار نشوند. میشیند یک گوشه و خیال میبافد و خلال خیالبافی هایش رسالت های تخمی را نصیب من میکند- به سبب نبود اعصاب و تفاوت آدم ها میشود ادب را کنار گذاشت. رسالت های پوسیده و نخ نمایی که من درش پیدایند. تنها من درش پیدایند؛ نه تویی هستی و نه او. رسالت های موقتی که آدمیزاد را غمگین میکنند یا خسته و بی ادب.