ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۶, دوشنبه


اعتراف میکنم این روزها دلم میرفت؛ هی ضعف هی قنج -که دیکته اش را نمیدانم و با اعتماد به نفس مینویسمش. میرفت و می آمد و میترسیدم از روزی که برود و برنگردد. دل باید رود رانر وار بگوید دوست دارم و میگ میگ کنان فرار کند؛ که اگر فرار نکند جایش یا ته دره است یا چاه. زمانی که پیر و فرتوت شوم برای نوه ها و نتیجه هایم – اگر ببینمشان- خواهم گفت از یو یو وار بودن دلم. روی صندلی های تکان تکانی ِ کنار شومینه میشینم و به جای لاک سیاه، لاک قرمز وینیستونی(هاها انگار رنگ های پنتونه) میزنم و پتو روی پایم می اندازم. چون همچنان سرمایی خواهم بود. چون ذات به مرور زمان تغییر نمیکند و تنها کمی چروک میخورد.