ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۷, چهارشنبه

او یک جوراب غمگین است که از رسالت خانوادگی اش دور افتاده. نه مثل خانواده پدری زینت بخش شادی کوچکتر ها یا خنده بزرگتر ها در سیرک شده و نه مثل خانواده مادری، در دست پدربزرگ پیری رفته است که برای نوه هایش نمایش عروسکی اجرا میکند. پدر و پدربزرگ و پدرِ پدربزرگش سالهای سال به پای دلقک ها و دخترکان لاغر و کشیده سیرک رفته بودند. خوب به یاد داشت که پدربزرگش از برق چشم تماشاچی ها گفته بود و بادی درغبغب انداخته بود که این شادی و شعف مسببی ندارد جز خاندان رنگارنگ جوراب. مادرش هم حسرت روزی را میکشید که پسرانش را در نمایش عروسکی در نقش مار بوآ ببیند و به خود ببالد. جوان تر ها معمولا خانواده را ناامید میکنند و این رسم روزگار است. همگان میدانند که جوراب نقش پررنگی در زندگی و بلند پروازی ها دارد به همین سبب کمتر کسی را دیده اید که پا برهنه به عرش کبریایی رسیده باشد. جوراب ها مأمنی برای پاهای یخ کرده و معذبی هستند که اعتماد به نفس ندارند. او و برادر دوقلویش این قصه ها را میشناختند و دنبال ماجراجویی بودند. روزی که از خانواده جدا شدند مادرش اشک ها ریخت آنقدر که آب رفت و سایز بچه شد. پدرش اُف کنان فراموششان کرد و خودش را با رشته نخی مشغول کرد. پدربزرگ هم دماغش را با پشت دست پاک کرد. او رویای ملاقات با شالگردن ظریفی را داشت که عاشقش شود. شب ها با خیال اینکه شالگردن عزیزش ناز و کرشمه کنان از راه رسد و او را در آغوش کشد به خواب می رفت. صبح ها اما با فشار بند کفش به گلویش از خواب میپرید و حسرت میکشید. سبد رخت چرک ها قصه عشق های ناپخته است. یک بار عاشق یک لباس زنانه شده بود که قد و قواره ی بزرگی داشت. پچ پچ میکردند و ریز ریز خنده شان باقی لباس ها را آسی کرده بود. قدیمی ها میدانستند که عشق این دو سرانجامی ندارد و آرام و بی صدا پوزخند میزدند. عاشق و معشوق جوان بی خبر از همه جا برای آینده از تار و پودشان خیال میبافتند که به ناگاه جدایشان کردند. همیشه دست هایی از ناکجا آباد می آیند و عاشق و معشوق را از هم جدا میکنند و میروند پی زندگیشان بی هیچ دغدغه ای. آقای جوراب خسته از ماشین لباسشویی و حالت تهوع و سرگیجه است و حسرتِ تشت و چنگ زدن دارد. دلش برای سنت ها لک زده و افسرده است. برادرش اما روحیه متفاوتی داشت. دوست داشت گوله شده و پرت شود، برود یک جای دور. معتقد بود زیر میز ها و تخت ها از ناب ترین اماکن تفریحی است که میتوانی تنهایی یک گوشه ای بی هیچ مزاحمی استراحت کنی. از گوشه کنایه اطرافیان که منبع بوی بد را جویا میشدند شکایتی نداشت اما آرامش بی دغدغه را در گوله و پرتاب شدن به یک گوشه می دانست. یک روز هم گوله شد و یک گوشه ای با مشتی خاک و کرک خو گرفت و همانجا ماند. جوراب غمگین که تار و پود پوسیده اش حکایت از عشق های نافرجامش دارد، با وجود قلب سوراخ شده اش که یادگار عشقی یک طرفه به ناخن لاک زده شست پاست؛ هنوز امیدش را از دست نداده. این روزها رفته است گوشه انباری پر از لباس جا خوش کرده است. تار و پودش را آب و جارو میکند و همه را از یک سمت به سمت دیگر هل میدهد که کچلی اش هویدا نشود. نفس عمیق میکشد و به سرفه می افتد، مشتی به سینه میزند و صدایش را صاف و خودش را معرفی میکند. میخواهد این آخر عمری خانواده تشکیل دهد و فرزندی به یادگار گذارد. شاید در این انبار دستکش سوراخی پیدا شود که بخواهد دلش را به جورابی غمگین تسلیم کند.