ه‍.ش. ۱۳۸۹ اسفند ۵, پنجشنبه

در خفا وقتی خرت خرت کنان نشخوار میکنم زندگی یک جور چسبناکی میشود که آدم خوشش می آید. مثل شکلاتی که آب شده و تنهایی لباسش را از تنش میکنی و هورتش میکشی. مامان یک مشت هویج سلاخی شده را گذاشت جلویم، بخورم تا چشمم سو بگیرد بس که جلوی این لا مصب میشینم. وسط خرت خرت هایم یاد جناب موش افتادم. این را هم بگویم که بعد از اینکه از عشقش فارغ شدم به نظرم آمد که شکل موش است. با آن همه دندون ریز و درشت نا مرتب که خوب با نمک بود واقعا وقتی میخندید. نه مثل دندان های ردیف من که همیشه میترسم توی عکس ها بخندم بس که شکل دندان مصنوعی می افتند. مصنوعی بودن خیلی بد است. هی سوژه میدهد دست این و آن که بگویند آهان اینجایت مصنوعی است. مثل دختر خاله ام که از من بدش می آید و یک بار در یک جایی خیلی بی ربط گفت تو حرف نزن دماغ عملی.بعد همه موشکافانه شروع کردند به کند و کاو صورتم. بعد همین که خرت خرت میکنم و البته فَکَم دارد از جا کنده میشود بس که این ور و آن ور رفته است؛ این موزیک های توی گوشم میرسند به آنجاهایی که آقای موش برایم از سرزمین بالرین ها آورده است.بعد یاد بچگی ام میافتم که روی انگشت های پایم راه میرفتم، می رقصیدم. نه مثل این ها که رفته اند کلاس باله که بالرین شوند تا وقتی خرس گنده و چاق شدند بگویند من بچه که بودم باله میرقصیدم. نه! آن وقتی که همه فهمیدند و تشویقم کردند دیگر روی نوک انگشت ها نرقصیدم. حتی راه هم نرفتم. همیشه از این اسپات لایت های کارتونی بدم می آمده. برای همین بود که خیلی زود نیش باز و خنده کج و کوله ام را جمع کردم تا موش نفهمد چه خبر است پشت این نیش باز کج و کوله. اصلا این که معلوم میشود کی هستی، چی هستی و چه کار میکنی یکمی بد است. آدم باید حریم داشته باشد مثل توپ پلاستیکی های دولایه بچگی، هی خودش را لحاف پیچ کند تا نترکد.