ه‍.ش. ۱۳۸۸ مهر ۲, پنجشنبه


دختر بچه هایی چند وجبی که پوست نرم صورتشون از دایره ای پارچه ای زده بیرون.بعضی ها مثل شش ، هفت سالگی هایم، وقت خندیدن یک جفت گردوی درشت توی صورتشان بالا و پایین می رود. کیف و کفش های نو!تمیزی و بوی نو شان مثل دیدن کرم های شب تاب ساکن ِتاریکی، هر تنابنده ای را به ذوق وا می دارد.عکس های شش در چهار اشتباهی قبل از مدرسه ام نسبت دورم با پدر خوانده را نشان می دهد.همانی که صورتم مثل نخود از وسط روسری مامان که زیر چونم سنجاق شده بود؛زده بود بیرون.نسبتم با پدر خوانده بر میگردد به گردوهای توی لپم.روزهای مدرسه خوب بود، یک جورهایی عالی بود و هیچ وقت دوباره برنگشت.مثل بعضی آدم های خوب و غیر خوب.رسم بود که معلم برای ما دختر ها مادر دوم باشد.مثل مدرسه که خانه دوم بود.یکی از بچه ها اگر دلش برای معلمی ضعف می رفت به مدد یک عطسه می توانست این بیماری را همه گیر کند.از آن روز به بعد ضعف رفتن دل برای معلم جز واجبات مدرسه ای می شد.
معلم کلاس اول خانم باقر.و من که همیشه خلاقیت از جانم چکه می کند و اگر حرف نزنم خواهم مرد،او را با آن هیکل تپلی با مزه اش رقاصه ای که با قر وارد کلاس می شود تصور می کردم.امیدم را تا آخرین روزهای ثلث سوم هم از دست نداده بودم.دیگر خانم باقر را با قر یا بی قر ندیدم.شاید از اینکه خیالاتم را بلند بلند می گفتم رنجیده بود.کلاس دوم خوب بود.خانم امام جمعه.بر خلاف اسمش که انتظار می رفت جمعه ها با چادر ،همه دور هم جمع شویم و پشت سرش نمازی اقامه کنیم؛روزهای هفته با ما بود و همیشه لبخند می زد.روزی که بعد از 16 سال دوباره دیدمش هم لبخند روی لبش بود.
معلم هایی هم بودند که برایم یادآور دو قطب شمال و جنوب بودند.وقت هایی که چشم هایش رویم قفل می شدند و شروع به سوال پیچ کردنم می کرد،دقیقا همان موقع بود که یک تکه بزرگ از شمالی ترین قسمت قطب شمال،از آنهایی که سرد سرد بودند می افتاد روی سرم و کم کم کم آب می شد.از فرق سرم تا پشت سرم.
انشاء های مزخرف همیشه و همه وقت در کمین دفترچه ها بوده است.یکی از آنها این بود که تعطیلات را چه کردید و چه خوردید و چه آشامیدید و چه و چه!آن سال رفته بودیم جایی گرم.گرمی هوایش عادت شد.دیدن فامیل ها و بازی کردن ها شادم کرده بود.انشایم دراز و دراز تر می شد تا به اواخرش نزدیک شد.آنجایی که گفتم"شهر دبی"  سفیر قطب شمال یک تکه دیگر را اندخت روی سرم.وشروع کرد به مسخره کردنم.با جدیت می گفت دبی کشور است و تو نمیدانی . سر بچه هایی که ویروس عشق ِمعلمی بیمارشان کرده بود مثل سگ های روی داشبورد دائم تکان می خورد و من تنها زیر لب دلیلم را می گفتم که" آخه با ماشین رفتیم ابوظبی"
رویهم رفته خاطراتم را دوست دارم،مرور هر حرف و اتفاقی برایم ماشین زمانی می شود با کلی تک شاخ بخار.هنوز مدرسه را دوست دارم.