ه‍.ش. ۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه


چهار دست و پا که بودم وقتی چشمم به بابا می افتاد، یورتمه می رفتم و سفت پاهاش رو میچسبیدم. بعد بابا راه می رفت و من مثل سورتمه ی پسربچه های اهالی کارتون روی زمین لیز میخوردم و هز میکردم. بعدها که قدم از چند وجب گذشت، روی پاهایش می ایستادم، با هم راه میرفتیم، می رقصیدیم و من خوشبختی میکردم. بازو میگرفت و ماهیچه دستش قلمبه میشد، از دستش آویزان میشدم و جیغ و داد راه میانداختم. آن وقت ها فکر میکردم باباها یا باید سیبیل داشته باشند یا عینک. بابای من هردو را داشت و این به معنای باباترین بابای دنیا بود. چند روز پیش دعوای مزخرفی با پدرم کردم. قشقرقی که خانه را سوت و کور کرده و هی دلم میخواهد بمیرم. بچه ها آفت زندگی اند. دلم میخواهد در اتاق باز شود، مامان به چهارچوب تکیه دهد و بگوید بخواب، بسه، بیخوابی بده! بعد یواش و خیلی مرموزانه بگوید که زشت میشی و میمونی رو دستمونا! بابا هم وقتی دارد نزدیک می آید خنده کنان یکی از تیکه های تکراری اش را بگوید که ای بابا نه روضه میره و نه مولودی پس تا آخرش ور دل خودمون میمونه و طبق عادت همیشه بخندیم.